تبليغاتX
EMPTY SPACES
جایی دنج و آرام..پیاده رویی ماسه ای که با برگهای زرد نمناک فرش شده...حتی صدای قدمهای خودت را هم نمی شنوی... قدم زدن کنار این رودخانه را خیلی دوست دارم...آنقدر آرامش داری که به هر چه می خواهی فکر کنی...حتی به تصویر خودت از دید یک مورچه... تنها چیزی که شاید تو را از دنیایت خارج سازد عبور یک رهگذر از مقابل و یا صدای معدود مرغابیهای جا مانده از کوچ باشد که بی خبر از دنیا حاشیه رودخانه را می کاوند...کلیسای دوست داشتنی منهم در بیشتر موارد با صدای دلنشین ساعتش مرا به خود جلب میکند و چند دقیقه ای مرا سر به هوا می سازد...آخر هفته است و باز برای من دلگیر...با وجود اینکه تمام هفته را در انتظار این دو روز هستم تا از فشار درسها کم کنم اما دلتنگی نمی گذارد که به برنامه ام عمل کنم... دلم می خواهد با کسی حرف بزنم...اما آخر هفته اینجا همه برنامه های خودشان را دارند و همدم همه, تنهاتر از همیشه...
 
+ نوشته شده توسط hn در 7 Nov 2009 و ساعت 1:38 |
همه چیز دارد امروز دست به دست هم می دهد تا مرا برای ایران بیش از پیش دلتنگ سازد...نوشته هایی که دیشب خواندم...بسته ای که امروز با بوی ایران رسید...سیزده آبان...دارم منفجر می شوم ایران...دارم منفجر می شوم

 

+ نوشته شده توسط hn در 4 Nov 2009 و ساعت 13:6 |

 این مطلب را از یک وبلاگ اینجا کپی می کنم...خواندم با یک حس عجیب...به آن دوران باز گشتم و در خودم دوباره مردم...هر چه خواستم گریه کردم... اما باز سبک نشدم...نمی دانم تا کی این احساس بر دوش آن نسل سنگینی خواهد کرد؟ نسلی که سوخت...و هیچکس نفهمیدشان...:

 

مطلبی امروز از این لیستهای گروهی بدستم رسید که واقعا برایم جالب بود و حرف دل همه ماست همه ماهایی که نسل دهه پنجاه و شصت هستیم ، ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم و هیچ کس از آدم‌های امروزی نفهمید ما چرا اینقدر ما امروز حیران هستیم ، ما نسل خاکی هستیم ، ما نسل آتشیم و سوختیم ، نسل سوخته و اینرا حتما باید در اون سن و سال بود و تجربه کرد اینها تعریف شدنی نیست ، یادمه نه یا دهسالم بود کوران جنگ بود و شبهای خاموشی بود و چراغ قوه اصلی ترین وسیله زندگی بود و باطری جیره بندی ! تعاونی محل باطری آوره بود و پدر بزرگم ده تومن بهم داد که برم چهار تا باطری بگیرم ساید یک ساعت تو صف بودم تا نوبتم شد و فروشنده چهار تا باطری گذاشت با یه بسته کش و گفت پونزده تومن ، باید یه بسته کش هم ببری باطری خالی نمیدیم ! و من فقط ده تومن داشتم تا برگشتم خونه و پنج تومن گرفتم و برگشتم باطری تموم شده بود ! ، خوب این چه جوری میشه حس کرد اون روزها رو ؟ آره این نوشته درد حال همه ماست ما نسل سوخته
.......
چسب ضربدری رو شیشه‌ها، آژیر قرمز، ضد هوایی، پناهگاه، صدای آمبولانس،دفترچه بسیج، گرویی شیشه‌های نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاک‌کن‌های بد پاک‌کن، پلنگ صورتی، کیف‌های چمدانی با کلید کوچک فلزی، سنگرهایی که توی خیابان چیده شده بود، والور، گردسوز، بوی نفت، کاغذ کاهی، رفیق دهه شصت خاطرت هست؟آلوچه. لواشک سیری پنج زار ، پیراشکی سر کوچه مدرسه ، کرایه تاکسی بیست تومن ، تاکسی‌های آبی پیچ شمیران تا خود شمیران ، اتوبوس دو طبقه خط خراسون توپخونه ، تعاونی شهر و روستا ، سیگار جیره‌ای ، هفته‌ای دو پاکت ، تیر و آزادی ، اشنوویژه و هما بیضی بدون فیلتر برای مستضعفین سیگاری کمیته ، حاجی خدابخشی ، تویوتا لندکروز ، پاترول چهار وی دی کمیته ، صيح جمعه با شما راديو ، نوذری ، آذری ، ملون ، كفش ملی و بلا. وین ، پفک نمکی مینو ، توپ دولایه کیکرز با دفترچه بسیج ، صف‌های طولانی سینما ، چراغ علاالدین ، برنچ اروگوئه‌ای وارداتی ، به مقدار لازم ، پاستیل ماری ، تافی با مزه‌ی کاغذ ، بوفه‌ مدرسه
عدسی بعد از زیارت عاشورا تو نمازخونه مدرسه ، صف بربری ، ترس از دست خونی تو توالت مدرسه ، فیلم سینمایی عصر جمعه شبکه یک ، برنامه تحليل اقتصادی ، یکشنبه ساعت نه شب دیدنیها ، نوشابه فقط با ساندویچ بستنی آلاسکا ، کانادادرای ، برنامه گمشدگان هر روز ساعت 4 تا 5 عصر، ترکش‌های ضدهوایی روی پشت بوم شب قبل هواپیماهای عراقی ، شلیک تماشای بمباران‌های هوایی از رو پشت بوم آپارتمان 5 طبقه، ویدیوهای پیچیده شده لای پتو، کارملا ، اسمارتیز، توک، ویفر، تی‌تاپ، برنامه کودک ساعت پنج. سنگرسازی تو مدرسه.رادیو، قصه‌های شب، ساعت ده و نیم، موسیقی تیتراژ ابتدایی‌اش یکی از مرموزترین صداهای یادآور آن دوران است. دفتر صد برگ، دو تومان ، تعلیم و تعلم عبادت است. صف صبحگاهی و شعار هفته ، مرگ بر امریکا ، مرگ بر شوروی ، دير کرده‏ها در مدرسه خانم معلم آقای ناظم ، کابل. شلنگ. دعای فرج. سریال آقای دلار. آقای فرجامی
نارنجک‌های پلاستیکی قلک کمک به جبهه ها ، دارت تفنگ ساچمه‌ای سر کوچه مدرسه روزنامه کیهان اطلاعات 2 تومن ، مجله دانشمند ، کوپن ، صف بانک ، بساطی‌های میدان انقلاب و خیابان ولیعصر ، دوزاری ده تا ده تومن ، دکه روزنامه فروشی ، کیهان ورزشی ، دنیای ورزش ، سینما آزادی ، سینما ریولی ، بایکوت ، تخمه فروش‌های کنار سینماها مخصوصن تو میدان انقلاب یکی بود میگفت ننه‌ام بو داده٬ یعنی اینکه خونگیه تخمه‌هاش ، کیهان فرهنگی چیپس استقلال آدامس آجیل بستنی وسط فیلم تو سینماها . تلفن سکه‌ای ، واتو واتو صبح جمعه ، آینه عبرت ، علی ، آ تقی ، جمعه شب ساعت 9 ، کیسه‌های کمک به رزمندگان تو مدارس ، شلوار لی لوله تفنگی اونا که پاچه اش زیپ داشت ، پانکی ، گشت ثارالله ، مایکل جکسون ، مدونا ، کمیته ، گشت جندالله ، بامزی ، موش کوهستان ، پناهگاه‌های داخل مدرسه ، قلکهایی به شکل قدس ، پرچم اسراییل و امریکا کف زمین مدرسه ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر ، شهربازی ، مینی سیتی ، فانفار ، مانتو مقنعه‌ خاكستری، چادر مشکی جوراب سفید قدغن ، کیهان بچه‌ها ، زرمیخ ، جوهر لیمو ، کاربیت ، پرمنگنات ، گوگرد ، منیزیم ، جاده ابریشم ، پنج‌شنبه‌ها سخنرانی امام خمینی از جماران ، رادیو: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید... رزمندگان سپاه اسلام... صدایی که هم اکنون می‌شنوید...
تنسه پلاست ، دوا گلی ، دتول ، وایتکس ، آب ژاور لاستیک دور سفید ، قالپاق مگسی ، بوق ده یازده ، سونی شصت و چهار ، باند خربزه ‌ای ، پیکان کارلوکس دهه چهل ، توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتم که باهاش مدرسه می‌رفتم صبح‌ها وقتی باید از ایست و بازرسی دم در مدرسه می‌گذشیم مامورها از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکش‌های ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای عراقی را بزنند پیدا می‌کردند.آتاری ، کوله خاکی، شلوار خاکی، پوتین خاکی، یادش بخیر دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود. ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم و هیچ کس از آدم‌های امروزی نفهمید ما چرا اینقدر ما امروز حیران هستیم ، ما نسل خاکی هستیم ، ما نسل آتشیم و سوختیم ، نسل سوخته
 
+ نوشته شده توسط hn در 4 Nov 2009 و ساعت 3:31 |
و خداوند رحمت کند نویسندگان فرنگ رفته دهه های بیست و سی را که همچین شاهکاری نکرده اند...اگر دل و دماغ نگارش بر ما بود اثری خلق می نمودیم شاهکار که هدایت در گور از خودکشی پشیمان میشد...بارانی را که امشب بر ما مستولی شد وصفش نوبل ادبی می طلبد...آه عجب بارانی که تنها نمونه اش همچون بلا در لاهیجان بر من نازل شده بود... در آغاز بسی رومانتیک می نمود قدم زدن بر سنگ فرشهای خیس و سرد شبانگاهان در شهری قدیمی در قلب اروپا...تنها با چتری بر دست... در اندیشه نویسندگان فرنگ رفته بودم که چه حسی در آن زمان داشته اند و چه انرژی برای روزنگار..که ناگاه حس رومانس دیری نپایید و دنیا دگرگون شد...و خدا می داند که در میدان سنت پیترز تفاوت چتر ٥ یورویی را با موارد مشابه ولی با قیمتی افزونتر چگونه با تمام وجود درک کردم...جنگی بود بین من و باد وباران در تصاحب چتری رنجور و نحیف... و فقط اسمش چتر بود و دیگر هیچ و تنها نگران وسایل ارتباطی ارزشمندم بودم که در این دیار غربت از جانم عزیزترند... و هزاران ناسزا به زبان اجنبی به خود دادم(چون سهل البیان است...شیت) که چرا در چنین روزی که هوا بوی نا خوش میدهد باید نعلین معمول به پا کنم... چرا؟ چون کسی قدمهایم را با چکمه سوسولانه نشمارد...و باز هم ناسزا که کاش صد نفر قدم می شمردند اما اینگونه دریای مدیترانه در نعلینم موج نمیزد... آنوقت ملت به من کله پاچه خور می گویند سوسول... با همان وصف قدری کنار رودخانه درنگ نموده ونظاره گر امواج باران وآب شدیم...آب از سر گذشته بود حال یک یا چند وجبش توفیر نمی کرد... در اندیشه اینکه چه گذشته است بر فرنگ رفتگان پیش از این که نه موبایل داشتند و نه اینترنت...که تنها امید من برای زنده ماندن است و ناگاه دریافتم شاید هدایت به همین دلیل خودکشی کرد و شاید اگر در چنین زمانی بسر می برد سرنوشتی جز این داشت...و به ناگاه آسمان ترکید و دریافتیم که درنگ بسی حماقت بوده است... در زیر چتر رنجورمان مچاله تر شدیم و صادق هدایت را با بوف کورش وسگ ولگردش فراموش کردیم و زوم نمودیم به مسیر لانه فقط برای بقا...
 
+ نوشته شده توسط hn در 3 Nov 2009 و ساعت 23:46 |
یه عالمه نوشتم...یه ارور مسخره داد و همش پرید... دیگه هم نمی نویسمش فعلا...

 

+ نوشته شده توسط hn در 1 Nov 2009 و ساعت 17:42 |
خوب بالاخره بعد از تلاشهاى فراوان بيشتر از دو هفته هست كه بلژيك هستم. جایی كه مردم پيرش تندتر از من راه ميروند هرچند که بنده در ايران از تندرويان بودم. احساس عجيبى دارم، تقريبا يك هفته قبل از پروازم تا امروز انگار كه از اين دنيا دور هستم و نميدانم چه ميگذرد. ادمهايى با ديوارهای شيشه ای اطرافشان كه حتی ميخواهند راه گوشهايشان را هم با موسيقی ببندند، اما اگر راهنمایی و كمك بخواهى دريغ نميكنند. تنها حسنى كه تا کنون برایم داشته دور کردن من حتی برای زمانی محدود از مسائل ايران بوده و از اين نظر آرامش عجيبى به من داده. قسمت جالبش اين است كه بايد مرتب مثل جودى آبوت به استادم در كانادا همون بابا لنگ دراز گزارش بدهم. از هفته اينده درس ها بطور جدى شروع ميشود و من دوباره به مسير اصلى خودم باز ميگردم. بايد خوشحال باشم اما نميدانم چرا اينگونه نيست...
+ نوشته شده توسط hn در 18 Sep 2009 و ساعت 19:38 |
یکی از چیزهایی که  بسیار از آن لذت می برم  رفتن به کتاب فروشی، کتابخانه، دیدن یا خریدن کتاب است، یادم می آد که همیشه در ایام کودکی جمعه ها برایم بسیار عزیز بود چون با خانواده ام به پارک ملت می رفتیم و از آن اتاقک کوچکی که کنار آن قطار قدیمی در کنار استخر بود کتاب می خریدیم. هرکس کتابی انتخاب می کرد به سلیقه خودش و این برایم بسیار لذتبخش بود که حتی با اینکه کوچک بودم خودم اختیار انتخاب کتابم را داشتم.نمی دانم شاید تاثیر آن زمان است که اکنون با ارزشترین چیز برایم کتاب است یا  نه...این هفته هم برای کاری که داشتم چند بار مجبور شدم به میدان انقلاب بروم و یک دل سیر کتاب ببینم... جای دیگری که خیلی دوست دارم شهر کتاب نیاوران است که تقریبا هر دو سه هفته یکبار سری به آنجا می زنم...محیطی زیبا و دلنشین...یکی از کتابهایی که چند وقتی است در دست دارم " برای گل مینا قصه بگو" از آن ادواردز است که دلم نمی آید تمام شود و مدام کشش می دهم...اما دیگر مجبورم تمامش بکنم تا در این هفته "چخوف در زندگی من" از لیدیا آویلوف را هم بخوانم.از دیگر کتابهای مورد علاقه ام که هیچگاه از خود دورشان نمی کنم " بابا لنگ دراز" از جین وبستر، " ماجراجوی جوان" از ژاک سرون، " انجمن شاعران مرده" از کلاین بام، " آیزاک نیوتن" از آلفرد هال، "خداحافظ گری کوپر" از رومن گری، کتابهای سرگذت ون گوگ و چکواراست. خلاصه اینکه اگر کسی از من کتاب هدیه گرفت بداند که با ارزشترین چیزی که از نظر خودم سراغ داشتم هدیه داده ام.

پ.ن.: می گویند یکی از علل سر درد در انسان کمبود اکسیژن است...پس با این توصیف وقتی ملت در حال کاوش بینی شان هستند سعی در باز کردن راه اکسیژن و بر طرف نمودن سر درد شان دارند.
پ.ن.: این هفته که به میدان انقلاب رفتم هر چند سعی کردم مثل همیشه زیاد به زمین نگاه نکنم اما نسبت به دفعات قبل کمتر آب دهان بر زمین دیدم...نمی دانم یا ملت تغییر کرده اند یا هوا آنقدر گرم است که زود خشکشان می کند.


  

+ نوشته شده توسط hn در 26 Aug 2009 و ساعت 14:36 |
در این مدت آنقدر فکر کرده ام که مغزم در حال انفجار است...آنقدر عصبی و ضعیف شده ام که یک ویروس کوچک جانم را تا حد مرگ بگیرد...قرصهایی که یک روز می خورم و دو روز نه و تنها اثرش ضعف بیشتر است...امید یا نا امیدی...در مورد همه چیز...پرومته پس تو کجایی؟؟

Stop and stare, I think I'm moving but I go nowhere

 

+ نوشته شده توسط hn در 10 Jul 2009 و ساعت 16:23 |
سرم درد می کند...شاید هم مغزم است که دارد می ترکد...فکر می کنم تب دارم چون احساس می کنم بدنم داغ است...این روز ها از گوش دادن به موسیقی حالم بد می شود، حتی ثانیه ای نمی توانم تحملش کنم...از ماشینهایی که از کنارم عبور می کنند و صدای موزیک می دهند حالت تهوع می گیرم...از خنده بی دلیل یا بی خیال مردم بیزارم...من نمی توانم بخندم، نمی توانم به کارهای مورد علاقه ام برسم...نمی دانم حتی غذا خورده ام یا نه...با همه چیز قهرم، حتی شاید با خودم...حالم بد است...در ماشین گوشه ای منتظرم و روزنامه را می خوانم، آنقدر عصبی شده ام که متوجه نمی شوم آنقدر به پیشانی ام چنگ زده ام که از آن خون می آید.

 

+ نوشته شده توسط hn در 20 Jun 2009 و ساعت 14:1 |

...

 

+ نوشته شده توسط hn در 18 Jun 2009 و ساعت 17:46 |