یکی از چیزهایی که بسیار از آن لذت می برم رفتن به کتاب فروشی، کتابخانه، دیدن یا خریدن کتاب است، یادم می آد که همیشه در ایام کودکی جمعه ها برایم بسیار عزیز بود چون با خانواده ام به پارک ملت می رفتیم و از آن اتاقک کوچکی که کنار آن قطار قدیمی در کنار استخر بود کتاب می خریدیم. هرکس کتابی انتخاب می کرد به سلیقه خودش و این برایم بسیار لذتبخش بود که حتی با اینکه کوچک بودم خودم اختیار انتخاب کتابم را داشتم.نمی دانم شاید تاثیر آن زمان است که اکنون با ارزشترین چیز برایم کتاب است یا نه...این هفته هم برای کاری که داشتم چند بار مجبور شدم به میدان انقلاب بروم و یک دل سیر کتاب ببینم... جای دیگری که خیلی دوست دارم شهر کتاب نیاوران است که تقریبا هر دو سه هفته یکبار سری به آنجا می زنم...محیطی زیبا و دلنشین...یکی از کتابهایی که چند وقتی است در دست دارم " برای گل مینا قصه بگو" از آن ادواردز است که دلم نمی آید تمام شود و مدام کشش می دهم...اما دیگر مجبورم تمامش بکنم تا در این هفته "چخوف در زندگی من" از لیدیا آویلوف را هم بخوانم.از دیگر کتابهای مورد علاقه ام که هیچگاه از خود دورشان نمی کنم " بابا لنگ دراز" از جین وبستر، " ماجراجوی جوان" از ژاک سرون، " انجمن شاعران مرده" از کلاین بام، " آیزاک نیوتن" از آلفرد هال، "خداحافظ گری کوپر" از رومن گری، کتابهای سرگذت ون گوگ و چکواراست. خلاصه اینکه اگر کسی از من کتاب هدیه گرفت بداند که با ارزشترین چیزی که از نظر خودم سراغ داشتم هدیه داده ام.
پ.ن.: می گویند یکی از علل سر درد در انسان کمبود اکسیژن است...پس با این توصیف وقتی ملت در حال کاوش بینی شان هستند سعی در باز کردن راه اکسیژن و بر طرف نمودن سر درد شان دارند.
پ.ن.: این هفته که به میدان انقلاب رفتم هر چند سعی کردم مثل همیشه زیاد به زمین نگاه نکنم اما نسبت به دفعات قبل کمتر آب دهان بر زمین دیدم...نمی دانم یا ملت تغییر کرده اند یا هوا آنقدر گرم است که زود خشکشان می کند.
+ نوشته شده توسط hn در
26 Aug 2009 و ساعت
14:36 |