گاهى وقت ها به مفهوم زندگى شك ميكنم، به اينكه هدف از زندگى چيه؟ به دنيا اومديم، درس بخونيم كه بتونيم كار كنيم كه بتونيم پول در بياريم كه بتونيم ازدواج كنيم، كه بتونيم بچه بزرگ كنيم، كه پير بشيم و ... آخرش چى شد؟ اين راهيه كه تقريبا بيشتر مردم از بيشتر از 20 قرن پيش رفتن و دارن ادامه ميدن. اما واقعا اونجورى كه خواستن زندگى كردند؟ اصلا فهميدن چى ميخوان از اين زندگى؟ اومدن كه چى كار كنند؟ همه تو يك چهارچوب بودن با قاب هاي مختلف. گاهى حتی اگر بخواى خارج از اين چهارچوب باشى فشار جامعه دوباره سعى ميكنه تو رو محدود كنه به اين مرزى كه تعیين كرده، چون جامعه رو اون اكثريت مردمى تشكيل ميدن كه خودشون تو اين چهارچوب زندگى ميكنن. زندگى براي من يعنى لذت بردن از لحظاتش با كارى كه دوست دارم انجام بدم، بودن با كسانى كه دوستشون دارم، تماشاي طبيعت، حتی اگر از پنجره قطار باشه نه اينكه سرم رو تو كتاب فرو ببرم و اون مناظر رو از دست بدم حتی اگر امتحان داشته باشم، كتاب به من خيلى چيز ها ميده، اما هيچ وقت نميتونه اون لذتى رو که از تماشاي طبيعت ميبرم به من بده، زندگى براي من يعنى اينكه خودم تعیين كنم كه چى ميخوام نه اينكه جامعه به من ديكته كنه كه تو اين زمان بايد چى كار بكنم.جامعه به من ميگه درس بخون كه بعدش شغل خوبى داشته باشى كه پول داشته باشى كه خونه آنچنانى داشته باشى كه بتونى به بقيه نشونش بدى، اما من درس ميخونم چون درس خوندن رو دوست دارم، چون اين درس براي رسيدن به هدفى كه دارم كمكم ميكنه، هدفى كه منفعتش به خودم ممكنه نرسه اما به درد همون جامعه اى ميخوره كه سعى ميكنه راه من رو كج كنه، زندگى براي من نه منطق خشكه و نه احساس نرم، بلكه برای من این دو مكمل همديگه هستن. خوشحالم كه تا حالا تو چهارچوب خشک جامعه گیر نیوفتادم :) ا
+ نوشته شده در
11 Apr 2010ساعت 18:58  توسط hn
|
امروز براى رفتن به آزمايشگاه دانشگاه مجبور شدم سفری طولانى در بروكسل داشته باشم. جاهاى مختلفى از قلب اروپا را ديدم كه باعث شد دوباره احساس ترس از دنيا در من زنده شود. محله هاى مهاجر نشين، آدمهايى كه با سختيهاى بسيار براى زندگى بهتر امده اند و چيزى دستگيرشان نشده، زن حامله اى با لباس مندرس با چهره اى گرفته و سبد خريدى كه به دنبال خود ميكشد، سرنوشت نامعلومى كه بچه در راه دارد،تمام اينها برايم ترسناك است خصوصا زمانى كه در مملكت خودت نباشى. جایى كه زبانشان را كامل نميدانى، متعلق به خاكش نيستى ، هميشه برايشان غريبه هستى و تنهاي تنهايى.حقيقتا به چه قيمتى مردم حاضرند كشور خودشان را ترك كنند بدون هيچ پشتوانه اى و با شرايطى بد تر از سرزمين خودشان زندگى كنند. نفسم بند امده بود، فراموش كرده بودم به كجا ميروم و براي چه سوار آن تراموا شده بودم، اشك در چشمانم حلقه زده بود، هواى تازه ميخواستم، در حال خفه شدن بودم. اين همان احساسى بود كه وقتى براى اولين بار محله مهاجر نشين گنت را ديده بودم. از آينده ادمها ميترسم، از تنهايى كه دارد ما را در خود حل ميكند، محو ميسازد و ميبرد...
+ نوشته شده در
7 Apr 2010ساعت 0:16  توسط hn
|
وبگرد عزیز بادمجان بم آفت ندارد، هر چند بنده این روزها بسیار در رفت و آمد بودم، اما خطر از ما گذشت. به گفتهٔ مولتی زبانهای بلژیکی امسال بعد از ۶۰ سال هوا به شدت سرد شده و برف فراوان داشته اند، این هم از شانس ما ... و این مملکت آمادگی برف را ندارد و وقتی برف ببارد قطارها با مشکل بزرگی مواجه میشوند، روز قبل حادثه همه میگفتند قطارها با این برف خطرناک هستند و ما میخندیدیم، اما دیدیم نخیر خودشان بهتر میدانند که چه سیستمی دارند...اتفاقا بسی جالب است که بنده روز قبل در مسیری مشابه با قطار سفر نموده و به این فکر میکردم که این ملت با چه اطمینانی در کوپه های جلوی قطار مینشینند و اگر با این سرعت دو قطار ا ز مقابل به هم برخورد کنند چه میشود، و جالب اینکه خیلی زود و روز بعد فهمیدم که چه میشود!! کاش با این حس ششمم به آنها اخطار داده بودم :(
آپ دیت نمیکنیم چون کیبورد فارسی نداریم و این خود مشکلی بزرگ است، بماند که فرصت برای نفس کشیدن هم نداریم.
بنده هم اکنون در بروکسل به سر میبرم، و تا یکی دو ماه دیگر سوپروایزر محترم را برای اولین بار اینجا ملاقات خواهیم نمود...خداوند به خیر بگذراند...
+ نوشته شده در
23 Feb 2010ساعت 22:14  توسط hn
|
امتحانات سنگین...نقل مکان به یک شهر دیگر در حالیکه هنوز جایی را پیدا نکردی...دلتنگی شدید...به دعای ملت شریف شدیدا نیازمندیم...
+ نوشته شده در
9 Jan 2010ساعت 2:13  توسط hn
|
آسمان دهان باز کرد و ما فرت افتادیم جایی که کسانی هم که تجربه 72 ملت را دارند اتفاق نظر دارند که درسها اینجا بسی خفن است...خصوصا از شانس ما باید این مسئله برای این کشور و برای این دانشگاه باشد...به نوعی در حال مردنیم...به قول دوست سوریه ای مان: ! Oh my God
+ نوشته شده در
11 Dec 2009ساعت 22:56  توسط hn
|
جایی دنج و آرام..پیاده رویی ماسه ای که با برگهای زرد نمناک فرش شده...حتی صدای قدمهای خودت را هم نمی شنوی... قدم زدن کنار این رودخانه را خیلی دوست دارم...آنقدر آرامش داری که به هر چه می خواهی فکر کنی...حتی به تصویر خودت از دید یک مورچه... تنها چیزی که شاید تو را از دنیایت خارج سازد عبور یک رهگذر از مقابل و یا صدای معدود مرغابیهای جا مانده از کوچ باشد که بی خبر از دنیا حاشیه رودخانه را می کاوند...کلیسای دوست داشتنی منهم در بیشتر موارد با صدای دلنشین ساعتش مرا به خود جلب میکند و چند دقیقه ای مرا سر به هوا می سازد...آخر هفته است و باز برای من دلگیر...با وجود اینکه تمام هفته را در انتظار این دو روز هستم تا از فشار درسها کم کنم اما دلتنگی نمی گذارد که به برنامه ام عمل کنم... دلم می خواهد با کسی حرف بزنم...اما آخر هفته اینجا همه برنامه های خودشان را دارند و همدم همه, تنهاتر از همیشه...
+ نوشته شده در
7 Nov 2009ساعت 1:38  توسط hn
|
همه چیز دارد امروز دست به دست هم می دهد تا مرا برای ایران بیش از پیش دلتنگ سازد...نوشته هایی که دیشب خواندم...بسته ای که امروز با بوی ایران رسید...سیزده آبان...دارم منفجر می شوم ایران...دارم منفجر می شوم
+ نوشته شده در
4 Nov 2009ساعت 13:6  توسط hn
|
و خداوند رحمت کند نویسندگان فرنگ رفته دهه های بیست و سی را که همچین شاهکاری نکرده اند...اگر دل و دماغ نگارش بر ما بود اثری خلق می نمودیم شاهکار که هدایت در گور از خودکشی پشیمان میشد...بارانی را که امشب بر ما مستولی شد وصفش نوبل ادبی می طلبد...آه عجب بارانی که تنها نمونه اش همچون بلا در لاهیجان بر من نازل شده بود... در آغاز بسی رومانتیک می نمود قدم زدن بر سنگ فرشهای خیس و سرد شبانگاهان در شهری قدیمی در قلب اروپا...تنها با چتری بر دست... در اندیشه نویسندگان فرنگ رفته بودم که چه حسی در آن زمان داشته اند و چه انرژی برای روزنگار..که ناگاه حس رومانس دیری نپایید و دنیا دگرگون شد...و خدا می داند که در میدان سنت پیترز تفاوت چتر ٥ یورویی را با موارد مشابه ولی با قیمتی افزونتر چگونه با تمام وجود درک کردم...جنگی بود بین من و باد وباران در تصاحب چتری رنجور و نحیف... و فقط اسمش چتر بود و دیگر هیچ و تنها نگران وسایل ارتباطی ارزشمندم بودم که در این دیار غربت از جانم عزیزترند... و هزاران ناسزا به زبان اجنبی به خود دادم(چون سهل البیان است...شیت) که چرا در چنین روزی که هوا بوی نا خوش میدهد باید نعلین معمول به پا کنم... چرا؟ چون کسی قدمهایم را با چکمه سوسولانه نشمارد...و باز هم ناسزا که کاش صد نفر قدم می شمردند اما اینگونه دریای مدیترانه در نعلینم موج نمیزد... آنوقت ملت به من کله پاچه خور می گویند سوسول... با همان وصف قدری کنار رودخانه درنگ نموده ونظاره گر امواج باران وآب شدیم...آب از سر گذشته بود حال یک یا چند وجبش توفیر نمی کرد... در اندیشه اینکه چه گذشته است بر فرنگ رفتگان پیش از این که نه موبایل داشتند و نه اینترنت...که تنها امید من برای زنده ماندن است و ناگاه دریافتم شاید هدایت به همین دلیل خودکشی کرد و شاید اگر در چنین زمانی بسر می برد سرنوشتی جز این داشت...و به ناگاه آسمان ترکید و دریافتیم که درنگ بسی حماقت بوده است... در زیر چتر رنجورمان مچاله تر شدیم و صادق هدایت را با بوف کورش وسگ ولگردش فراموش کردیم و زوم نمودیم به مسیر لانه فقط برای بقا...
+ نوشته شده در
3 Nov 2009ساعت 23:46  توسط hn
|
یه عالمه نوشتم...یه ارور مسخره داد و همش پرید... دیگه هم نمی نویسمش فعلا...
+ نوشته شده در
1 Nov 2009ساعت 17:42  توسط hn
|